ما هستیم تا خدایان                   

  عدالتی را بین ما تقسیم کنند               

رحمتی را به ما روا دارند                      

بهشتی را به ما پاداش دهند         

تا فریاد بزنیم خدایی هست                                          


 
 

 

 

٭ خونت شم

 

 

 

 

٭  اهوراييان

 

دست نوشته هاي آخرين ديوانه

بهار که بیاید رفته ام !

هیچکی مثل تو نبود

بارستين باز مصلوب

نفرین شدگان

سیب زمـینی

special-face

بچه مخفی

من نوشت

رز سیاه

خان

12 + 1

چرند و پرند

هویا مسیحا

Fire Dreams

عشق با زندگی

||| 143/5 cm |||

در خاموشی میمیرم

دقدقه های معمولی

سکوت نشانه ماست

باور های خیس یک مرده

مرگ بر آنکه دلش را به تو بست

 

 

ليست وبلاگ های بروز شده

 

 

 

٭ آرشیو

خرداد ۸٩
بهمن ۸۸
بهمن ۸٧
دی ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤

 

 

 




 

 

سه‌شنبه ٤ خرداد ،۱۳۸٩

 


روز ها می گذرند

          باران ها می بارند

            شکوفه ها می ریزند

              برگ ها می میرند

                فصل ها می گذرند


بچه ها بزرگ می شوند

بزرگ ها می میرند


اتفاق ها می افتند :

          هم برای من

          هم برای تو

چه بد

چه خوب

چه تلخ

چه شیرین

چه نا حق

چه بر حق


چه من به خدا اعتقاد داشته باشم

چه تو به خدا اعتقاد نداشته باشی


چه من هر شب دعا کنم

چه تو هر شب گناه کنی


          زندگی می گذرد


چه لا اله

چه لااله الا الله

 

Ahoora

سه‌شنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸۸

 

 


هیچ کس منتظر تو نمیشه ،

هـــی ، قدم هات رو تند تر بردار !!

 

 

 

جمعه ٢٥ بهمن ،۱۳۸٧

 

 

من یه مریض ِ روحیم !

من یه روان پریشم !

نه

من فقط یه آدم معمولیم

فقط یه آدمم که می خواد همه چیز رو تو زندگی تجربه کنه

می خواد همه چیز رو حس کنه

می خواد همه چیز رو لمس کنه


همه ی اتفاق ها

همه ی حادثه ها رو

از کوچک ترین کارها ، تا بزرگ ترین ها

از کسل کننده ترینشون تا خطر ناک ترینشون

از بدترین تا خوب ترینشون

از گناه ترین تا ثواب ترین


برای همینه که

صبح ها روشن فکر میشم و وطن پرست

ظهر ها گرسنه ی علم و دانش و علاقه مند به آشپزی

عصر ها پدر و دین دار و عاشق

شب ها نشوه و شاعر

نیمه شب دنیا زده و خیابون گرد و ماجراجو

 

و هر شب  ، قبل از این که خوابم ببره

فقط به کارهایی که فرداش میتونم انجام بدم فکر می کنم

هر چه قدر کثیف

هر چه قدر خطرناک

هر چه قدر خوب

 


Ahoora

جمعه ۱۳ دی ،۱۳۸٧

این بار فقط خـــودم !


بعضی وقت ها ایستادن زمان رو حس می کنی

آرومی روند زندگی رو درک می کنی


گرمی بدنت ، جریان خون توی رگ هات ، سنگینی جسمت

    حرکت دستت

همه چیز رو می بینی ، همه چیز رو می فهمی

آره ، بعضی وقت ها ایستادن ثانیه ها رو احساس می کنی


زمان ایستاده . . .

همه چیز ایستاده . . .


تنها چیزی که داره کار می کنه ذهنته !

   مغزته که با تمام توانش داره این ور و اون ور می کنه تا بتونه بعضی از چیز هایی که تا حالا دیدی رو به یادت بیاره

   تا چیزهایی که الان داری می بینی رو بتونی تجزیه و تحلیل کنی

تا بتونی این حرفایی که شنیدی رو به اون تصاویری که چند لحظه قبل میدیدی ربط بدی

  تا بتونی این جریان رو هضم کنی


واقعا مغز بشر چه قدر ناقص و  ناتوان و علیله


   سرت داغ شده

      صورتت هم داغ شده

ولی نه این قدر که نتونی گرمای اشک هات رو احساس کنی


زمان ایستاده

نه ، شاید فقط این تویی که ایستادی

نه ، نه ، نه ! شاید زمان فقط برای تو ایستاده


چقدر درونت آروم شده

   چقدر درونت ساکته

کاش همیشه همین جوری بمونه

این قدر آروم که بتونی لرزش قلبت رو توی سینت حس کنی

      مثل الان

چقدر این سکوت دوست داشتنیه . . .

اما

الان داری به تشکیل قطره های اشک فکر می کنی

   که چه جوری توی چشم هات جمع میشن و

از یه گوشه

      آروم آروم سر می خورن پایین


مغزت هنوز داره تند تند کار می کنه

اما

زمان رو نمی شه برگردوند

همه چیز تموم شده


چرا نمی تونی همه ی خاطره هاتو به یاد بیاری ؟!

الان واقعا به اون ها احتیاج داری

قراره یه عمر باهاشون زندگی کنی

آره ، دیگه فقط اون ها رو داری


می خوای به خودت تکونی بدی

   ولی نمی تونی

      ضعیف تر از اونی شدی که کاری از دستت بر بیاد

هیچ کاری

   حتی فریاد زدن

حتی

   حتی جمع و جور کردن خودت


حس یه بستنی توی یه ظهر داغ تابستونی رو داری

که داری ذره ذره آب میشی

بدونه این که کسی حتی بهت توجه کنه

و الان از اون موقعی می ترسی که حتی از روی زمین هم بخار میشی و

      توی یه دنیای بی سرو ته گم و گور میشی


دیگه مغزت هم نمی تونه کار کنه

الان دیگه همه چیز ایستاده


چه حسه عجیبیه

به دست هات زل زدی

چقدر غریبن

چقدر زشت و زمختن


همه چیز داره از یادت میره

   همه چیز

      حتی وجود خودت

   حتی بودن خودت

تو کی بودی ؟

تو چی هستی ؟

اصلا این جا چی کار می کنی ؟

   این همه وقت داشتی

      پس چرا حتی سعی نکردی خودت رو بشناسی ؟!


یه چیز داره توی ذهنم شکل می گیره

شکل یه کلافه ، یه کلاف که سر نداره

یه کلاف تو هم رفته که راه فراری نداره

یه چی مثل   "   8   "

از هر طرف که بری بازم میرسی سر جای قبلی


زندگی با تو چی کار کرده !!

تو با زندگی چی کار کردی ؟!


ذهنت دوباره داره کار میکنه

   داره تمام کوچه هایی که دیدی رو به یاد میاره

      تمام کو چه هایی که

با هزار بد بختی تا تهشون رفته بودی و آخر سر دیده بودی که تهشون بستست

   بن بسته !


از این کلمه متنفرم

از این کلمه ی کلیشه ای مزخرف

   بن بست


حرکت هوا رو احساس می کنی ،‌جریان نفس هات رو

      گرمی اون ها رو

وقتی که هوا داره از دهنت بیرون میره اون رو حس می کنی

آره ، به اون احتیاج داری


زمان ایستاده ؟


فکر نمی کنی دیگه برات ارزشی داشته باشه

به تنها چیزی که احتیاج نداری زمانه


بزار آدم های معمولی برن دنبالش

تو با همه ی اون ها فرق می کنی

تو از همه ی اون ها جدایی

تو به هیچ چیز احتیاج نداری


   راستی

زندگی چقدر می تونه بد باشه ؟

چقدر می تونه آبستن اتفاق های بدتر باشه ؟


چرا نمی تونی به چیزی فکر کنی ؟


به مرگ

به کسی که از دستش دادی ،

به کسی که الان داریش


حوصلت سر میره

   چقدر حرف می زنی

      چه جوری می تونی این قدر مزخرف بگی ؟!


زمان ایستاده

تو مردی

تو چیزی نداری

تو هیچ چیز و هیچ کس رو نداری

به چی داری فکر می کنی

چرا خودت رو مسخره می کنی


نه ، نه ، نه . . .


تو روانی

   تو مریضی

      باید بری دکتر

چیزی نیــست ،  خوب میشی


فقط نباید به کسی بگی که مردی

فقط نباید بزاری کسی بفهمه


آره ، همه چیز درست میشه


همه چیز به آخر میرسه

      هر چقدر بی معنی ، هر چقدر تکراری ، هر چقدر بدرد نخور


چرا باید انتظار یه پایان خوب رو داشت ؟

چرا باید انتظار یه روند منطقی رو داشت ؟


کجای زندگی و اتفاق هاش معنی دار و منطقی ان

که فکرای تو بخوان منطق داشته باشن و به جایی برسن


نه ، هیچ چیز نمی تونه معنی داشته باشه ،

حتی تو

حتی این افکار مسخرت


برو بمیــــر دیـوووونه


Ahoora

یکشنبه ۳۱ شهریور ،۱۳۸٧

از خاطرات یه روسپی

نصفه شبه

نمی دونم خوابی یا بیدار

نمی دونم به من فکر می کنی یا نه

اما من اینجا دارم از درد به خودم می پیچم

دارم با تنهایی کلنجار میرم

 

هرکاری می کنم نمی تونم به خوابم

آخه فردا باید صبح زود پاشم ، خیلی کار دارم ، یه عالمه کارهای مهم ، یه عالمه کارهای مهم تکراری که باید هر روز انجامشون بدم

 

اما امشب یه چیزی نمی زاره بخوابم

نمی دونم چمه

فقط می تونم سر خوردن اشک هامو حس کنم

تا حالا اینقدر بی دلیل گریه نکرده بودم

 

آخرین شبه تابستونه ، هوا خنک شده

راستی ، امشب چه باد های بدی میاد

بادهایی که معلوم نیست برای چی اینقدر عصبانین

اینقدر عصبانی که دارن همه چیز رو بهم می کوبن

 

نمی دونم ، شاید اونام امشب درست مثل من نمی دونن چشون شده

شاید فقط دارن خودشون رو خالی می کنن

 

کاش منم می تونستم یه جوری خودم رو خالی کنم

اما چه جوری ؛ فریاد بزنم ،‌ گریه کنم ، همه چیز رو به هم بکوبم ؟!

نـه ، چه فایده

بعد همه ی این کارها

بالاخره باز هم باید با خودم تنها بشم

باز هم باید جواب این سوال رو به خودم بدم که امشب چمه؟

 

نمی دونم ، حتما تا الان خوابت برده

یا شایدم نه ،‌ تو هم مثل من بیداری و داری با سواله توی مغزت ، با این کلاف سر در گم کلنجار میری

 

کاش میشد فقط بخوابم

کاش میشد لااقل به یه چیزی فکر کنم ، کاش میشد از یه جایی شروع کنم

 

واقعا گاهی وقت ها این آرامش شب هم بد جوری عذاب آور میشه ها !

شاید اگه یه شب دیگه بود ، می تونستم از صدای این بادی که بین برگ های درخت ها گیر افتاده خیلی خیلی لذت ببرم

اما ، امشب فقط دارن دلهره و سردرگمی من رو چند برابر می کنن

انگار خدا اونارو فرستاده تا امشب من رو کامل کنن

هیچ وقت فکر نمی کردم پیدا کردن یه موضوع برای فکر کردن اینقدر سخت باشه

یه چیزی که بتونم باهاش ذهنم رو گول بزنم ، بتونم حواسش رو پرت کنم ، بتونم آرومش کنم

یه موضوع برای فکر کردن و خلاص شدن از این همه . . .

از این همه . . .

این همه چی آخه ؟

چی بجاش بنویسم ؟!

. . .

آره ، فکر کنم اگه بخوام به بهترین شکل تعریفش کنم همین باشه :

. . .

برای تعریف این همه چیزی که چیزی ازش نمی دونم این بهترین شکله !!

پس بزار این جوری بگم ، این جوری بگم تا همه متوجه بشن ،

این جوری بگم تا حرفه دلم رو زده باشم

برای فهمیدنش فقط کافیه چشم هاتو ببندی و دنبال کلافت بگردی

دنبال اون چیز هایی که روز ها از دستش در میری

شاید اون وقت بفهمی من چی میگم :

   . . .

             . . .

                       . . .

حالا می تونم آروم آروم بخوابم

Ahoora

یکشنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸٧

َ

 

همه می میریم و

من هم


خاطرات بمانید و مرا زنده نگه دارید

و  وای به حالم

اگر در خاطره ای زنده نمانم


عمر می رود و

من تنها

نشسته بر بالین خویش

در گورستانی از خاطره ها


خاطره های پدرم

خاطره های دوست

خاطره های تو

خاطره های برادرم


و پایان چه نزدیک است

پایان عمر

جایی که پلک ها هیچ گاه باز نخواهند شد

جایی که قلب ها هیچ گاه نخواهند تپید


نه به هیچ فریادی

نه به هیچ التماسی

نه به هیچ نمازی


منم و خاطره های تو و

پایان راه


میتـرسم

از سکوت این شب

از آینده

و از تو می ترسم


خدایا پایانه مرا برسان

که پرم از آغاز


اما

چه کسی باور خواهد کرد ؟

شکایتی نیست

فراری نیست

چاره ای نیست


گرگ ها در راهند

تا بدرند گلوهایمان را

پس چرا ما قلبی را بدریم ؟!


حــال

چه اهمیت دارد اگر گرگ ها

عدالت را بو نکشیده باشند ؟


وقتی نیست  ،

دیگر این نسل را فردایی نمانده


فرداهایشان پشت سایه ی شب

از تـرس پایانه خویش

جان باخته اند و

من

از ترس فرداهایم


راستی دست خدا تاحالا به خون چند هزار نفر آلوده شده است ؟

 

 

 

 

Ahoora

سه‌شنبه ٤ تیر ،۱۳۸٧

امشب

 

امشب رو خیلی دوست دارم

نمی دونم چرا ؟! ولی واقعا امشب رو دوست دارم

نمی خوام تموم بشه ، می خوام از لحظه لحظه هاش استفاده کنم

می خوام صدای تک تک ثانیه هاش رو بشنوم

می خوام تو هر ثانیه اش هزار تا کار بکنم

هزار تا کار خوب

                  هزار تا کار صواب


امشب مملو از احساساتم

پر از شادی ، پر از امید ، پر از احساس های خوب


امشب حتما یه شبه خاصه !

این ساعت ها  ، این دقیقه ها معمولی نیستن

این ثانیه ها زمینی نیستن


نه امشبه من  ، با تمام شب های عالم با تمام شب های دیگه فرق داره


امشب برای من پره از خبر های خوب

                         پره از  اتفاق های خوب

                         پره از خاطره های خوب

                         پره از آرزوهای خوب



راستی  ، امشب دوست دارم کی ها رو ببینم ؟! با کی ها صحبت کنم ؟!

اصلا واقعا امشبم رو خراب کنم تا با آدم ها صحبت کنم ؟!


می خوام تمام شب رو خودم باشم و خودم

می خوام تو این تاریک ی ، تو این سکوت  ، تو این آرامش  ،

همه چیز های گم شدم رو پیدا کنم  ، همه چیز های از دست دادم رو بدست بیارم


امشب می خوام معجزه کنم  ،

ولی

نه بابا  ، کی حوصله ی معجزه داره ؟! امشب فقط می خوام تا اون جا که می تونم از بودنم لذت ببرم

می خوام به تمام چیزهای خوبی که بلدم فکر کنم


اصلا چتد تا چیز خوب مگه تو این دنیا وجود داره ؟


آره ، امشب رو خیلی دوست دارم


کاش میشد امشب رو مال خودم کنم

کاش میشد برای همیشه با خودم نگهش دارم

این شب رو

با تمام احساساتش رو  ، با تمام آرزوهاش رو  ، با تمام لحظه هاش رو  ، با تمام عظمتش رو


کاش میشد امشب رو هم این پایین  ، کنار خودم دفن می کردن . . .


 

 


Ahoora

شنبه ۱۸ خرداد ،۱۳۸٧

Dying For The World

 

از خودم متنفرم

اما خیلی بیشتر از اون ، از آدما متنفرم

از تمام آدمای دور و ورم


از ازدحامشون متنفرم

از سرو صداشون ، از ماشیناشون ، از راه رفتنشون ، از زندگی کردنشون ، از دروغ هاشون ، از خنده هاشون

از همه چیزشون متنفرم !


اصلا از این دنیا متنفرم

دنیایی که هیچ وقت بهش تعلق نداشتم و هیچ وقت نتونستم بهش تعلق پیدا کنم


شاید مشکل از آدما نیست که این قدر عوضی و حروم زادن

شاید مشکل از منه که فقط نباید پامو اینجا می زاشتم

آره ،

یه تولد منحوس و شوم

یه تولد پر از نکبت ، یه تولد پر از پوچی


ازتون متنفرم

از تو پدرم

     از تویی که هیچ وقت خم به ابروت نیاوردی و از صبح تا شب فقط کار کردی

     از تویی که جون می کنی تا بچه هات رو بزرگ کنی ، از تویی که از همه چیزت گذشتی


از تو مادرم

     از تویی که با همه چیز می سازی و دم نمی زنی تا مبادا کسی رو ناراحت کنی

     از تویی که مدام از زانو درد می نالی

    


ازتون متنفرم

از شوق جوونیتون ، از آرزوی توی سرتون ، از میل سرکشتون ، از آغوش متعفنتون 

از همه چیزتون متنفرم

از همه چیزهایی که من رو به اینجا کشوندن متنفرم


از خودم ،

از خودم که هیچ وقت جرات نکردم این مسخره بازی رو تمومش کنم


همین مسخره بازی که بقیه اسمش رو زندگی گذاشتن و

از صبح تا شب مثل سگ براش جون می کنن

همین مسخره بازی که آدما غرق لذت هاش شدن و

برای هوس هاش خودشون رو به هر دری می زنن


می دونی ،

گاهی اوقات با خودم فکر می کنم که شاید اگه فقط مادری نباشه ،

این نسل منحوس هیچ وقت بقا پیدا نمی کنه

 

نسل این آدما

که محکومن به زندگی کردن

فقط به خواست پدر یا مادر ،

یا کی می دونه ؟!   شایدم فقط به خواست خدا


یه زندگی پر از لذت ، پر از زیبایی ، پر از شادی

پر از خدای مهربون

پر از اجبار ، پر از قسمت ، پر از تکرار

پر از بهشت ، پر از جهنم ، پر از آینده

پر از نفرت


نفرت من از زندگی

 

 

 

Ahoora

 

چهارشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٧

بهارانه

 

هوای نو

روزه نو

عشق نو

 

من و تو

 

باز هم هوای تازه

عشق تازه

روزه تازه 

 

بارون

ابر

بازم بارون

 

من و تو

 

گل های تازه

باغ تازه

هوای تازه

 

عطره بهار

عطره هوا

عطره بارون

عطره خاک

 

من و تو

زیر بارون

 

عطره سگه ماده

عطر خون

عطر بکارت

عطر تو

 

 

سردمه

 می لرزیم

می لرزه

سردشه 

 

طعمه گرما

طعمه بهار

 طعمه گسه عرق

طعمه تو

طعمه خون 

 

من و تو

 

هوای تازه

عطره تازه

فصله تازه

عشق تازه

 

فکر می کنم گربه ی همسایه بازم فحل شده  یا شایدم زیره بارون مونده

آخه جیغ هاش نمیذاره بخوابم

 

من و تو  و زمان

گذر ثانیه ها

تکرار و تکرار

 

بوی بچه گی 

ذوق دخترکی صغیر

میل من

میل بهار 

 

من و تو

 

بوی بهار

بوی زمان

بوی تکرار

بوی پسرکی تازه بلوغ

بوی استمناء

 

گونه هایی خیس

روز هایی خوش

میلی خاموش 

 

یه شبه ابری

یه بهار خوب

یه کوچه ی خلوت

 

من و تو

 

جیک جیک مستانه ی من

جیک جیک مستانه ی تو

 

بوی من

بوی تو

بوی بهار

بوی عشق

بوی تخت خواب 

 

می لرزیم

میلرزه

می خندیم

می خــنــده

 

 

کاش میشد همه چیز رو فراموش کرد ! 

 

 

 

 

 

Ahoora 

دوشنبه ٥ فروردین ،۱۳۸٧

A n g e L

  
داشتم با خودم فکر می کردم که از ما آدما بدبخت تر این فرشته هان

طفلکی ها ، اونام برای خودشون عالمی دارن ها

من که نمی تونم حتی یه دقیقه مثل اون ها زندگی کنم

  

بدون تغییر ، بدون اراده ، بدون انگیزه

هیچیه هیچی ، یه برده ی تمام عیار

منتهی یه برده که نه هیچ وقت خسته میشه ، نه هیچ وقت پیر میشه و نه حتی هیچ وقت قر می زنه 

  

یه برده ی واقعی

کاش می تونستم بفهمم توی سر این فرشته ها چی می گذره

چی فکر می کنن که می تونن این جوری زندگی کنن

 

فکر کن حتی یه روز بخوای این جوری زندگی کنی . . .

  

من نمی دونم چرا با هم متحد نمیشن و اعتراض نمی کنن ؟ چرا صداشون در نمیاد ؟

اما

خوب ما چه می دونیم ؟!

شاید اون بالا هام یه خبرایی باشه ، شاید اون هارو هم با زوره کتک و تهدید ساکت نگه می دارن ؟

شاید میگن هر کی حرف بزنه مثل شیطون میندازیمش بیرون ؟!

 

شاید اون هام دلشون یه زندگی آزاد رو بخواد ، یه زندگی مثل آدم !

 

شاید اون هام آرزو دارن بزرگ بشن ، پیر بشن ، تجربه کسب کنن ، شکست بخورن ، ببرن ، ببازن ، گریه کنن ، بخندن ، خیانت کنن ، دروغ بگن 

اصلا شاید بخوان درس بخونن ، مدرسه برن ، کنکور بدن یا یواشکی با این و اون دوست بشن

یا شاید آرزوی یه عالمه کار های دیگرو داشته باشن که به نظره ما آدما مزخرف و تکراری بیاد

  

واقعا کی می دونه

بیچاره فرشته ها . . .

چه زندگی مزخرفی دارن ، هیچ کاری از دستشون بر نمیاد

هر کاریم که انجام میدن فقط وظیفه ست ، فقط دستوره

  

کسی چه می دونه ؟

 

من که می گم همشون جای خود

اما 

بیچاره فقط اسرافیل

که از ازل تا ابد باید منتظر باشه تا اول و آخرش سر جمع دو ، سه تا صور بزنه و بره پی کارش

حیووونی

عجب حوصله یی داره ها ! 

 

اما واقعا خودمونیما ،

                بیچاره فرشته ها . . .  

 

 

 

 

 Ahoora